تبليغاتX
گلستان دین
گلستان دین
 
*~*~نکاتی از زبان قرآن~*~*

گاهی از اوقات در قرآن کریم طی بیان داستان یا حادثه ای قاعده اي برای فرد یا قوم خاصی مطرح مي شود. سپس این قاعده ي جزئي با به کار بردن عباراتی به حالت کلی تبدیل می شود و در آن مورد قاعده سازی می شود. به اين معني که ديگران هم با داشتن شرط ياد شده مي توانند از ثمرات اين اتفاق بهره ببرند. این سیر از قاعده جزئی به کلی عمدتا با واژه «و کذلک قضيه» صورت می گیرد. در داستان حضرت یونس و حضرت یوسف علیهماالسلام این نوع قاعده سازی انجام شده است:

سوره مبارکه انبياء؛ آيات 87 و 88
وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ«87» فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذَلِكَ نُنجِي الْمُؤْمِنِينَ«88»
و صاحب ماهى (حضرت يونس) را (ياد كن) زمانى كه خشمناك (از ميان قومش) رفت و گمان كرد كه ما بر او تنگ نخواهيم گرفت، پس در تاريكى ها ندا داد كه معبودى جز تو نيست تو از هر عيب و نقصى منزّهى، همانا من از ستمكارانم«87» پس ندايش را اجابت كرديم و از اندوه نجاتش داديم؛ و اين گونه مؤمنان را نجات مي  دهيم«88»

در این آیات همين که حضرت يونس علیه السلام با آن حالت تضرع و افتادگي خدا را خواند، خدا مي فرمايد او را نجات داديم، و اين گونه مؤمنين را نجات مي دهيم.  ملاحظه می شود که اين گونه با عبارت «و کذلک» قاعده سازي شده است.
حقیقت این است که اگر کسي با آن حالت تضرع خدا را بخواند، خداوند متعال هم همّ و غم او را رفع مي کند. ممکن است مصيبت سرجايش باشد، اما از غم نجات داده مي شود.

مثال دوم:
سوره مبارکه يوسف؛ آيه22
وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ «22»
و هنگامي كه يوسف به سنّ كمال رسيد حكمت و دانش به او عطا كرديم، و ما نيكوكاران را اين گونه پاداش مي دهيم«22»

در اعلام الدين ابوالحسن ديلمي آمده است:

مَن أحسَنَ عِبادةَ اللهِ في شَبيبَتة لقّاهُ الله الحکمة عند شيبة
کسی که خداوند را در جوانی به نیکویی عبادت کند، خداوند در پیری به او حکمت عنایت می فرماید.

و سپس به عنوان شاهد بیان شده است:
قال الله تعالي «و لما بلغ اشده اتیناه حکما و علما» ثم قال الله تعالي «و کذلک نجزي المحسنين».



| *| نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387 و ساعت 3:10 PM توسط فاطمه معصومه مطهره هانیه |
*~*~~*~*

 

كلمه «خطوات» جمع خطوة (گام) است، و «خطوات شيطان» عبارت است از امورى كه نسبتش به غرض ‍شيطان نسبت گام هایى است كه يك رونده بسوى مقصد خود برمي دارد. «خطوات شيطان» تنها آن گام هاى از شيطان است، كه در طريقه و روش پيروى شود. و اگر فرض كنيم كه اين پيروى كننده مؤمن باشد که طريقه او همان طريقه ايمان است، لاجرم طريقه چنين مؤمنين طريقه شيطانى در ايمان است.



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387 و ساعت 4:6 PM توسط فاطمه معصومه مطهره هانیه |
*~*~اثرفساددریافتن راه حق~*~*

یکی از نکات جالبی که در قرآن کریم بیان شده است، تأثیر فساد اخلاقی بر مردم است. این نکته را می توان با دقت در آیات 59 تا 85 سوره مبارکه اعراف دریافت.



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387 و ساعت 6:2 PM توسط فاطمه معصومه مطهره هانیه |
*~*~حیوانات مسخ شده~*~*

حضرت علی(ع) می فرماید : روزی از پیامبر اسلام(ص)  پرسیدم: یا رسول اله حیوانات مسخ شده کدامند؟

حضرت فرمود: انها ۱۳ حیوان هستند.

فیل..خرس..خوک..میمون..مارماهی..سوسمار..شب پره(پرستو)..کرم سیاه..عقرب..عنکبوت..خرگوش..سهیل و زهره(نام دو حیوان دریایی است).

انگاه پرسیدم علت مسخ شدن اینها چه بود؟ حضرت فرمود:

فیل..مردی لوطی(اهل لواط) بود.

خرس..مردی بود که مردها را به خود می خواند.

خوک..عده ای نصرانی بودند که از خدا خواستند تا غذای اسمانی بر انها بفرستد و با اینکه خواسته شان عملی شد بر کفر خود افزودند.

میمون..مرد دیوثی بود که همسرش را در اختیار مردم می گذاشت .

سوسمار..بادیه نشینی بود که سر راه حاجیان را می گرفت و اموالشان را می برد.

شب پره..دزدی بود که خرماهای مردم را از سر درختان سرقت میکرد.

کرم سیاه..سخن چینی بود که میان دوستان جدایی می انداخت.

عقرب..مرد بد زبانی بود که هیچ کس از نیش زبانش اسوده نبود.

عنکبوت..زنی بود که به شوهرش خیانت کرده بود.

خرگوش..زنی بود که غسل حیظ و غیره نمی کرد.

سهیل..گمرک چی بود در یمن.

زهره..زنی نصرانی بود و این زن همان است که هاروت و ماروت را فریفت.

برگرفته از کتاب کیفر گناهان 



| *| نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387 و ساعت 8:46 PM توسط فاطمه معصومه مطهره هانیه |
*~*~نامه ای به خدا~*~*

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن…
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند…
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی…
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!!!

 



| *| نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387 و ساعت 4:58 PM توسط فاطمه معصومه مطهره هانیه |
*~*~خدایا...~*~*

خدایا!!!
مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ ٫ غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به جانم ریز.
خدایا!
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.
خدایا!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.
خدایا!
اتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده اندبسوزد و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند.
خدایا!
به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق اززندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است !
خدایا!
 تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند، آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم.

             دکترعلی شریعتی        



| *| نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387 و ساعت 11:33 AM توسط فاطمه معصومه مطهره هانیه |
*~*~میردامادوآتش شهوت~*~*

در كتابی كه فیلسوف بزرگ، عارف عامل، علامه طباطبائی صاحب تفسیر المیزان مقدمه‌ای بر آن نگاشته بود خواندم:

عباس صفوی در شهر اصفهان از همسر خود سخت عصبانی شده و خشمگین می‌شود، در پی غضب او، دخترش از خانه خارج شده و شب برنمی‌گردد، خبر بازنگشتن دختر که به شاه می‌رسد، بر ناموس خود كه از زیبائی خیره كننده‌ای بهره داشت سخت به وحشت می‌افتد، ماموران تجسّس در تمام شهر به تكاپو افتاده ولی او را نمى‌یابند.

دختر به وقت خواب وارد مدرسه طلاّب می‌شود و از اتفاق به در حجره محمدباقر استرآبادی كه طلبه‌ای جوان و فاضل بود می‌رود، در حجره را می‌زند، محمدباقر در را باز می‌كند، دختر بدون مقدمه وارد حجره شده و به او می‌گوید از بزرگ زادگان شهرم و خانواده‌ام صاحب قدرت، اگر در برابر بودنم مقاومت كنی ترا به سیاست سختی دچار می‌كنم . طلبه جوان از ترس او را جا می‌دهد، دختر غذا می‌طلبد، طلبه می‌گوید جز نان خشك و ماست چیزی ندارم، می‌گوید بیاور . غذا می‌خورد و می‌خوابد.

وسوسه به طلبه جوان حمله می‌كند، ولی او با پناه بردن به حق دفع وسوسه می‌كند، آتش غریزه شعله می‌كشد، او آتش غریزه را با گرفتن تك تك انگشتانش به روی آتش چراغ خاموش می‌كند، مأموران تجسّس به وقت صبح گذرشان به مدرسه می‌افتد، احتمال بودن دختر را در آنجا نمی‌دادند، ولى دختر از حجره بیرون آمد، چون او را یافتند با صاحب حجره به عالی قاپو منتقل كردند .

وسوسه به طلبه جوان حمله می‌كند، ولی او با پناه بردن به خداوند دفع وسوسه می‌كند. آتش غریزه شعله می‌كشد، او آتش غریزه را با گرفتن تك تك انگشتانش به روی آتش چراغ خاموش می‌كند.

عباس صفوی از محمدباقر سئوال می‌كند دیشب، در برخورد با این چهره زیبا چه كردی؟ وی انگشتان سوخته را نشان می‌دهد، از طرفى خبر سلامت دختر را از اهل حرم می‌گیرد، چون از سلامت فرزندش مطلع می‌شود، بسیار خوشحال می‌شود، به دختر پیشنهاد ازدواج با آن طلبه را می‌دهد، دختر نیز که از شدت پاكی آن جوانمرد بهت زده بود، قبول می‌كند. بزرگان را می‌خوانند و عقد دختر را براى طلبه فقیر مازندرانی می‌بندند واوبه میرداماد مشهورمی شودو چیزی نمی‌گذرد كه اعلم علمای عصر گشته و شاگردانی بس بزرگ هم چون ملا صدرای شیرازی صاحب اسفار و كتب علمی دیگر تربیت می‌كند .

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387 و ساعت 12:39 PM توسط فاطمه معصومه مطهره هانیه |
*~*~عاشورا~*~*


::غربت آفتاب::

""صد دفتر از بلای حسین گر کنی رقم                         نبود یک از هزار برابر چه می کنی""

اینبار می خواهم از عاشورا بنویسم ازعشق ، از کربلا

اینبار می خواهم با قلم شکسته ی خویش از غربت آفتابی  بگویم که چهارده قرن پیش بر بلندای نیزه ها تمام حقانیتش به اهتزاز در آمد اما هنوز هم به غربت همان روز دهم محرم سال 61 هجرت باقی مانده است...

از روزی که خود را شناختیم از زمانی که توانستیم حرفی بر زبان جاری کنیم و دستی بر سینه بگذاریم

و آبی بنوشیم  در گوشمان زمزمه کرده اند :یاحسین


پدرانمان هنوز هم جرعه آبی نمی نوشند مگر اینکه بر لب تشنه ی حسین و یا رانش سلام بفرستند

اما  مگرحسین که بود؟!

هر بار که پرسیدم هیچکس جوابی نداشت ....

پرسیدم چرا باید گریست ؟؟؟چرا باید بر سینه و سر زد؟؟؟ مگر درعاشورا چه گذشت بر خاندان آفتاب؟؟؟

خواستم از عاشورا بگویم :

سال 61 هجرت ، ظهر دهم محرم ، صحرای داغ و سوزان نینوا ، صدای شیهه ی اسبان بی سوار

خیمه های سوخته ، تیر های نشسته بر پیکرهای بی سر و سرهای بر افراشته بر نیزه های جهل و کین

و فریاد تشنگی فرات که تا ابد شرمسار خواهد ماند

و پیکر چاک چاک ثارا... و عشق که در مسلخ سر در قربانگاه نهاده...

و دیگر هیچ ....

قلم شکسته ام نیز تاب نوشتن چیزی را ندارد که ازدرک عظمت آن عاجزم

مایه ی  بدبختی و شرمساری است برای کسی که خود را عاشق آفتاب میداند و تمام نصیبش از نور درخشان و پاک آن حتی برای روشن کردن زیر پایش هم کافی نیست....

مایه ی بدبختی و شرمساری است برای کسی که خود را شیفته و شیعه ی حسین (ع) می داند

و از حسین  ، تنها یک پیکر بی سر و مظلوم

از عاشورا تنها صدای چکا چک شمشیرها و خیمه های سوخته به یاد دارد

 و کربلا را تنها از تربت پاک و شفا بخشش می شناسد که شاید مرهمی بر دردهای دنیوی اش باشد...




| *| نوشته شده در جمعه 20 دی1387 و ساعت 1:31 PM توسط فاطمه معصومه مطهره هانیه |
*~*~حسین وارث آدم~*~*

و اکنون حسین (ع) با همه هستی‌اش آمده است تا در محکمه تاریخ، در کنار فرات شهادت بدهد.
شهادت بدهد به سود همه مظلومان تاریخ.
شهادت بدهد به نفع محکومان این لاد حاکم بر تاریخ.

 شهادت حسینى كشته شدن مردى است كه خود براى كشته شدن خویش قیام كرده است... امام حسین‏علیه السلام از مقوله دیگرى است؛ او نیامده است كه دشمن را با زور شمشیر بشكند و خود پیروز شود، و بعد موفق نشده و یا در یك تصادف یا ترور توسط وحشى، كشته شده باشد. این‏طور نیست، او در حالى كه مى‏توانسته است در خانه‏اش بنشیند و زنده بماند، به پا خاسته و آگاهانه به استقبال مردن شتافته و در آن لحظه، مرگ و نفى خویشتن را انتخاب كرده است... امام حسین‏علیه السلام یك شهید است كه حتى پیش از كشته شدن خویش به شهادت رسیده است؛ نه در گودى قتلگاه، بلكه در درون خانه خویش، از آن لحظه كه به دعوت ولید - حاكم مدینه - كه از او بیعت مطالبه مى‏كرد، «نه» گفت، این، «نه» طرد و نفى چیزى بود كه در قبال آن، شهادت انتخاب شده است و از آن لحظه، حسین شهید است



| *| نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387 و ساعت 5:9 PM توسط فاطمه معصومه مطهره هانیه |
*~*~ای غبارت توتیای چشم ما~*~*

moharam_hoseinاي غبارت توتياي چشم ما ای کربلاteshne_moharam

در محرم سینه ها غرق ملالی دیگر است

جاری از چل چشمه دلها زلالی دیگر است

 

با حلولش برنخیزد جز فغان از عاشقان

طاق ابروی محرم را هلالی دیگر است

 

بس که لحظه لحظه هایش سرخ و عاشورایی است

سیر شیون کردنش امر محالی دیگر است

 

لحظه ای با لحظه هایش اشک حرمان ریختن

نیست ناممکن ولی محتاج حالی دیگر است

 

ماتمش اطفال را سازد چو زالان سوگوار

در غمش هر شیرخواری شیر زالی دیگر است

 

چند روزی با علم نی اسبها را هی کنند

کودکان را در محرم قیل و قالی دیگر است

 

هیچ کس چون ما نگیرد ماتم این ماه را

با محرم شیعیان را اتصالی دیگر است

 

تشنه یک سینه ی سیرم، مرا بسمل کنید

بال بال مرغ بسمل، بال بالی دیگر است

 

عزتی گرهست جز" هیهات منَ الذِله" نیست

درس عشق آموختن کسب کمالی دیگر است

 

هرچه داریم از حسین(ع) و عشق او داریم ما

کربلا ای کربلا ای کربلا ای کربلا

 

کیومرث عباسی قصری



| *| نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387 و ساعت 11:31 AM توسط فاطمه معصومه مطهره هانیه |

 

 


afarinesh73

فاطمه معصومه مطهره هانیه

afarinesh73

http://afarinesh73.blogfa.com

گلستان دین

گلستان دین

گلستان دین

لب دریاسحرگاهان وباران
هوارنگ غم چشم انتظاران
نمی پیچدصدای گرم خورشید
نمی تابدچراغ چشم باران

مابچه های دبیرستان فرزانگان اراک سعی داریم درکنارشماوبلاگی ازمطالب دینی بسازیم.امیدواریم که موفق بشیم. وخداوندعشق راآفرید

گلستان دین

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog